تبليغاتX
صراحیه : صدای سخن عشق
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر...یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

ای امان از فراقت آمان


مردم از اشتیاقت آمان


از که جویم سراغت آمان


آمان آمان آمان آی آمان



چشم لیلی چو بر مجنون شد


دل ز دیدار او پر خون شد


خون شد از راه دل بیرون شد


آمان آمان آمان آی آمان

 

 

 

آرام دل مرا بخوانيد


بر مردم چشم من نشانيد



آوازه عشق من شنيديد


اندازه حسن او بدانيد



اي خوبان او چو آفتاب است


در جمله شما به او چه مانيد



از دور در او نگاه كردن


انصاف دهيد كي توانيد



عشق انده و حسرت است و خواري


عاشق مشويد اگر توانيد

 

عاشق مشوید اگر توانید!!!

یا هو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

صدا...صدای جان

 

 كجا سفر رفتي؟

 

كه بي خبر رفتي؟


اشكم را چرا نديدي؟ از من دل چرا بريدي؟


دست از من چرا كشيدي؟

 

كه پيش چشمم ره دگر رفتي؟


بيا به بالينم كه جان مسكينم تاب غم دگر ندارد

 

 جز بر تو نظر ندارد

 


جان بي تو ثمر ندارد

 

 مگر چه كردم كه بي خبر رفتي؟!!!


چه قصه ها كه از وفا گفتي با من!!!


تويي محبتي كنم جانا يا يا من


تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداري


رودا آتش سر آن سرا كه تو پا گذاري


سوز دلم را تو نداني آتش جانم ننشاني


با غمت در آميختم از بلا نپرهيزم


پيش از آن برم بنشين كز ميانه برخيزم


رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم

 كه خريدار تو باشم


دل به بستم به اميدت بنشستم

 كه سزاوار تو باشم


چه شود اگر نفس سحر خبري ز تو آرد


به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد


رفتي و صبر و قرار مرا بردي


طاقت اين دل زار مرا بردي


با غمت در آميختم از بلا نپرهيزم


پيش از آن برم بنشين كز ميانه برخيزم


رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم

 كه خريدار تو باشم


دل به بستم به اميدت بنشستم

كه سزاوار تو باشم


چه شود اگر نفس سحر خبري ز تو آرد


به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد


رفتي و صبر و قرار مرا بردي


طاقت اين دل زار مرا بردي


كجا سفر رفتي؟ كه بي خبر رفتي؟


اشكم را چرا نديدي؟ از من دل چرا بريدي؟


دست از من چرا كشيدي؟

 

كه پيش چشمم ره دگر رفتي؟ 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:27 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

به نام خدا

صیاد

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم


ای طرفه نگارم


از دوری صياد دگر تاب ندارم


رفتست قرارم


چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم


تا دام در آغوش نگيرم نگرانم!!!!!



از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی


بر دل بنشانی


چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی


وای از شب تارم


در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم


از ديده ره کوی تو با اشک بشويم


با حال نزارم


با حال نزارم



برخيز که داد از من بيچاره ستانی


بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی


تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی


خوش جلوه نمايی


ای برده امان از دل عشاق کجايی؟؟؟؟؟


تا سجده گذارم


تا سجده گذارم



گر بوی تو را باد به منزل برساند


جانم برهاند


ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند


جز گرد و غبارم


جز گرد و غبارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

 

 

این لحظه در هوای تو . گمشده در صدای تو

 

 

من عاشقم مجنون تو . گمگشته در بارون تو

 

 

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در

 

 

مست و پریشون و خراب . هر آرزو نقش بر آب

 

 

شاید  که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

 

 

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

 

من از  تبار سادگی بی خبر از دلدادگی

 

عاشقم...

 

ماه شدی ابر شدم...اشک شدم صبر شدی

 

برف شدم آب شدی...قصه شدم خواب شدی

 

لیلای من در یای من... آسوده در رویای من

 

این لحظه در هوای تو ...گمشده در صدای تو

 

من عاشقم مجنون تو...گمگشته در بارون تو

 

مجنون لیلی بی خبر در کوچه ها ی دربه در

 

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

 

شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

آهسته بگو با من سر بسته بگو با من


از چشمه ي چشمانت راهي بنما تا من


از عشق مهيا شو من را برسان تا دل


من را برسان تا موج تا قايق بي ساحل


از عشق مهيا شو من را برسان تا دل


من را برسان تا موج تا قايق بي ساحل



دل را به يقين بسپار دل را به يقين بسپار


دل را به يقين بسپار دل را به يقين بسپار


از...چشم.. تو... مي بينم....


اين خواب پريشان را با پلك تو مي بندم


چتر شب باران را


بيدار شود در من....بيدار شو در من


بيدار شود در من....بيدار شو در من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

مرا گویی چونی

چونم ای دوست

 جگر پر درد و دل خونم ای دوست

.

.

.

حدیث عاشقی بر من رها کن

 تو لیلی شو که من مجنونم  ای دوست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا 

 

آب

آب را گل نکنیم :

در فرو دست انگار

کفتری میخورد آب

یا که در بیشه ی دور

سیره ای پر میشوید

یا در آبادی

کوزه ای پر میگردد .

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان

 میرود پای سپیداری

تا

فرو شوید

اندوه دلی .

دست درویشی شاید

 نان  خشکیده

فروبرده

در آب . 

یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

مبتلا

 

نه هم زباني نه هم نوايي


تا بگويم من زعشقت حكايتي


نه مهرباني نه چاره سازي


تا كنم از سوز پنهان شكايتي


شكايتي....


نواي مني بي نواي تو ام


بلاي مني مبتلا ي تو ام


سرود مني چنگ عود مني


وجود مني تار و پود مني


منم غباري به كوي تو


منم كه مستم به بوي تو


به بوي تو....



من كه در دام هلاك افتا ده ام


من كه چون اشكي به خاك افتاده ام


عاشقي ديوانه اي افسرده جانم


بي دلي بي حاصلي بي آشيانم


من كيم درد آشنايي بي نصيبي بي نوايي


منم غباري به كوي تو


منم كه مستم به بوي تو


به بوي تو.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

آفتاب عمر من فرو، رفت و

ما هم از، افق چرا...

سر برون نکرد


هیچ صبحدم، نشد فلک...

چون شفق ز خون دل مرا... لاله گون نکرد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل

 

جانب عشق عزيز است فرومگذارش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

هین  سخن تازه بگو  تا دو جهان  تازه شود

 

 وارهد  از حد جهان   بی حد و اندازه  شود

 

خاک سیه بر سر او   کز دم تو    تازه  نشد

 

یا همگی   رنگ شود   یا   همه آوازه شود

 

هر که شدت حلقه ی در زود برد حقه ی  زر

 

خاصه  که  در باز کنی  محرم دروازه   شود

 

آب چه دانست  که او گوهر   گوینده   شود

 

خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود

 

روی کسی  سرخ نشد  بی مدد  لعل لبت

 

 بی تو  اگر سرخ بود   از اثر     غازه  شود

 

ناقه ی صالح چو  زکه  ز او یقین گشت مرا

 

کوه   پی مژده ی  تو  اشتر جمازه    شود

 

راز نهان دار   و  خمش  ور خمشی تلخ بود

 

آنچ  جگر سوز بود    باز   جگر سازه  شود

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

بیایید بیایید به گلزار بگردیم

 

 بر این نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم

 

درین خاک درین خاک درین مزرعه ی پاک

 

بجز مهر بجز عشق دگر بذر نکاریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

View Full Size Image

 

بده تا بنوشم بیاد کسی

 

 که هست از غمش در دلم خون بسی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

داغ تنهایی

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

 


بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

 


سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد

 


گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

 


سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

 


لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

 


همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

 


سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

 


سوختم از آتش دل در میان موج اشک

 


شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

 


شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند

 


در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

 


جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

 


رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

رهی معیری




 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

 

 

 هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا 

جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایعست

 

جز سر عشق هر چه بگویی بطالتست

یا هو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

 

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

 

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

 

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

 

هر که آمد بجهان نقش خرابی دارد

 

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

 

آنکسست اهل بشارت که اشارت داند

 

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟؟؟

 

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

 

ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست

 

باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش

 

کاین دل غمزده سر گشته گرفتار کجاست

 

عقل دیوانه شد آن سلسله ی مشکین کو

 

دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

 

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

 

عیش بی یار    مهیا نشود    یار کجاست

 

حافظ   از باد خزان   در چمن دهر   مرنج

 

فکر معقول بفرما    گل بی خار  کجاست؟

 

 

...................

 

 ...................

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

شاهد افلکی

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی


چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی


 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم


تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی


خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم


تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 


ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

 


من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

 


در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

 


در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 


من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

 


من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 


از آتش سودایت دارم من و دارد دل

 


دلغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 


دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

 


کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 


ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

 


روی از من سر گردان شاید که نگردانی 

 




 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

بده ساقی آن می که تا دم زنیم

 

قلم بر سر هر دو عالم زنیم

 

سبک باش و رطل گرانم بده

 

 وگر فاش نتوان نهانم بده

 

 که در اتش است این دل روشنم...

 

یا هو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

            به میخانه آی و صفا را ببین   

    

            مبین خویشتن را، خدا را ببین 


             تو در حلقه می پرستان درآ

 

             که چیزی نبینی به غیر از خدا

 

                               یا هو


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

صدای جان :

در طلب گوهر در یای عشق

موج زند

موج

چو دریاست

چودریاست

 چو دریاست دلم

گرنکنی بر دل من رحمتی

وای دل و وای دل و وا دلم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

صبا بکوی عزیزان روضه ی رضوان

سلام ما بحضور عزیز ما برسان

علامه حسن زاده آملی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

به نام خدا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

به نام خدا

صدایت میکنم

 تا به جان

عاشقان

صادق

نظری فرمایی

گاه گاه از درد غبار دلها

چشم به دشمنان دوست

میاندازم...

مرا دریاب تا حضورمطلق تو

 را در آغوش کشم و به هر بیگانه ی

ظالمی ننگرم.ح.ن

 یا هو

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا 

ناگفته هایی از جان:

 

الهی:از دشمنان دوست نما مرا دور بدار

 

اینان امروز با ما از صمیمیت و صداقت

 

صحبت میکنند

و

هر روز ما در انتظار

 

ذره ای صداقتیم

 

الهی صبوری صبوری

 

یا هو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

بهار عشق

 

روان پرور بود خرم بهاری

 


 که گیری پای سروی دست یاری

 


و گر یاری ندارد لاله رخسار

 


بود یکسان به چشمت لاله و خار

 


چمن بی همنشین زندان جانست

 


 صفای بوستان از دوستان است

 


غمی در سایه جانان نداری

 


 و گر جانان نداری جان نداری

 


بهار عاشقان رخسار یار است

 


 که هر جا نوگلی باشد بهار است 

 



 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

بده ساقیا می که مستم کند

 

به یک جرعه یزدان پرستم کند

 

به می آگهم کن ز اسرار عشق

 

مرا مست کن تا کشم بار عشق

 

رضی الدین آرتیمانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

  

 

همه شب چه بی قرار

 

همه روز در انتظار

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

مطرب مهتاب رو

 آنچه شنیدی بگو

 ماهمگان محرمیم

محرمیم

محرمیم

آنچه که دیدی بگو

می به قدح ریختی

 فتنه بر انگیختی

فتنه بر انگیختی

آنچه شنیدی بگو...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

                       باز سودایی شدم من ای حبیب

 

 

                     باز دیوانه شدم من ای طبیب

 

 

                     آنچنان دیوانگی بگسسته بند

 

 

                    که همه دیوانگان پندم دهند

 

 

                      غیر آن زنجیر زلف دلبرم

 

 

                    گر دو صد زنجیر آری بگسلم

 

 

 

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

عید مبعث بر همه ی

 

مسلمانان جهان

 

مبارک

 

باد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

صبح بسترم را

 

بوی گل

 

آمد.

 

آسمانم بارید

 

در حضور

 

یگانه ی او،

 

تنهایی را

 

مست شدم،

 

سجده گاهم

 

غرقه در بوسه ی

 

عشق.

 

یا هو

یکم شهریور ۸۶

از:ح.ن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

اي که بوي باران شکفته در هوايت

 

ياد از آن بهاران که شد خزان به پايت

 

شد خزان به پايت بهار باور من

 

سايه بان مهرت نمانده بر سر من

 

جز غمت ندارم به حال دل گواهي

 

اي که نور چشمم در اين شب سياهي

 

چشم من به راهت هميشه تا بيايي

 

باغ من بهارم بهشت من کجايي؟

 

جان من کجايي


کجايي


که بي تو دل شکسته ام

 

سر به زانوي غم نهاده ام ، به گوشه اي نشسته ام

 

آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از نوا

 

مانده با نگاهي به راهي که مي رود به ناکجا

 

اي گل آشنا بيا

 

بيقرارم بيا

 

واي از اين غم جدايي


واي از اين غم جدايي


واي از اين غم جدايي


واي از اين غم جدايي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم


وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون


اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم

 

 

 گوش دادن آهنگ

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

باران که می بارد تو می آیی

باران گل  باران نیلوفر

باران مهر و ماه   آیینه

باران شعرو شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز

با ابر و آسمان جاری

غم می گریزد غصه می سوزد

شب می گدازد سایه می میرد

 تا شعر باران تو  می گیرد

  تا شعر بارن تو می  گیرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

   عمر من به غمت شد طی   

 

   تو بی من  من و غم تا کی 

 

 

 

                            وصلت را ز خدا خواهم

 

                            از تو لطف و صفا خواهم

 

    کز مهرت بنوازی جانم

 

     دردی هست نبود درمانم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

اهل کام وناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی

آدمی در  عالم  خاکی    نمی آید    بدست

عالمی دیگر   بباید ساخت    وز نو آدمی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
   

به نام خدا

       ما شبی دست برآریم ودعایی بکنیم  

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست   رفیقان ممدی

تا طبیبش   بسر آریم و  دوائی بکنیم

       یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا 

ای که مهجوری عشاق روا میداری

عاشقانرا زبر خویش جدا میداری

تشنه ی بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که درین ره بخدا میداری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

به ازین دار نگاهش که مرا میداری

 ساغر ما که حریفان دگر مینوشند

 ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری

یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا

مکن از خواب بیدارم خدارا

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر

نکردی    شکر   ایام       وصالش...حافظ

یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو

 نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

شمه ای از نفخات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

.

روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید

ساقیا آن قدح آیینه کردار بیار

.

حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

دوست

 

همه ذرات جان پیوسته با دوست


همه اندیشه ام اندیشه اوست


نمی بینم به غیر از دوست اینجا


خدایا این منم یا اوست اینجا ؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

مژگان سیه

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر ست و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد

که کرد افسون نیرنگش ملول از جان شیرینم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
این اشعار هدیه ای است به
دوستان و همدلان صمیمی و با صداقت...
به امید داشتن دلهای صاف و با طهارت و مهربان
ح.ن
یا هو

پیوندهای روزانه
استخاره با قرآن
عروس
آوای آبی
پارس قرآن
سفید:خانم دکتر میر سیدی
فال حافظ صوتی
صبحدل....حتما ببینیدعزیزان
فرهنگ لغات
تفسیر قرآن
همه فن حریف...
حس غریب
میراث87
کلبه ی فرهنگی حسین آقا اکبری نودهی ...حتما ببینید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آرشیو موضوعی
هنری
عرفان و مذهب
متفرقه
عکسها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس