تبليغاتX
صراحیه : صدای سخن عشق
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر...یادگاری که در این گنبد دوار بماند
 

 به نام خدا

موسيقي

 

هرموسيقي اي راكه مي خواهيد گوش

 

دهيدببينيدازكجامي آيد

 

اگرازشهرت طلبي و

 

بي بندوباري وپول طلبي مي آيد

 

معلوم است كه به همان جا

 

 هم شمارادعوت مي كند

 

 وبه همان جايي هم كه از آن مي آيد

 

 منتهي مي شود.

 

 

محبوب

 

محبوب مطلق فقط اوست وهرجامحبوبي هست

 

بخاطراينست كه نشاني ازآن محبوب مطلق دراوهست  .

 

موفق و پایدار باشید

 

یا هو

 

 

 

 

اللهم عجــــل لولیک الفـــرج

 

 

 

سلام به ستاره ی زیبای من

 

ای دورترین ستاره  ی من

 

 میخواهم امشب

 

تو را فریاد بزنم

 

تا شایدبتوانم صبحی

 

 رازی  نشکفته را  فاش کنم

 

 میخواهم  درسبد رفاقت

 

یک دنیا نور و تجلی تقدیمت کنم

 

بیا  

بیا

 

پنجره های افق را باز باز بگشای

 

میدانی ؟!!!

 

 از ابری که هر نوری را میپوشاند

 

تو غافل هستی !!! غافل.

 

 آه که ندانستی

 

ندانستی آه

 

  بگذاربگویم که :

 

کیستی و کیستم

 

از نوری برایت بگویم که ...

 

هر روز تو را در بر میگیرد

 

 تادوباره برگردی و شبها را سوسو بزنی.

 

میخواهم نقش عاشقانه ی خورشید را برایت

 

ترسیم کنم

 

یا نه  !

 

 حریر روی قلبت را کنار بزنم

 

  تا حضور گرم عشق را احساس کنی

 

بیا کنارم

 

 من همان حضور سبزت هستم به نام دل

 

میخواهم زندگی را معنا کنم

 

و شاید...

 

 میخواهم معنا را زندگی کنم.

 

میخواهم قصه ی همه ی شبها  ی ابری

 

 شبهای بی نورت را بازگو کنم

 

آه آه  که تو پنهان بودی

و

 هیچکس نفهمید تو را !!!

 

 اجازه بده

 

فریاد کنم تو را

 

میخواهم امشب تو را در آغوش محبت

 

 به تبسمی میهمانت کنم

 

تبسم زیبای عاشقانه

 

پس کنارم باش و بشنو!

 

شاید لحظه ای درنگ هم دیر باشد.

 

ح.ن.مهر۸۷

دوشنبه

 

اللهم عجــــل لولیک الفـــرج

 

یا هو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 
 
 
 
 
 
 
عاشقانه ها
 
 
سودای عشقت چنان در دل افتاد


ای نجیب،عاشقانه و غزلوارۀ مست


چنان آشکارا شدم عاشق تو


که با رنگ چشمت از یاد بردم هر چه بوده وهست
 
 
 
 
 
پرسپولیس زلزله
 
محبوب هر چی دله
 
 
 
بازی مردانه و زیبای پرسپولیس  را همیشه ببینید 
 
 
بخصوص دروازه بانی واعظی که عالیست .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

 

سرگذشت

 

می خروشد دریا 


 هیچ کس نیست به ساحل پیدا


لکه ای نیست به دریا تاریک


 که شود قایق


 اگر آید نزدیک


مانده بر ساحل


 قایقی ریخته شب بر سر او


پیکرش را  ز رهی  ناروشن


 برده درتلخی  ادارک  فرو


هیچ کس نیست که آید از راه


و به آب افکندش


و در این وقت که هر کوهه ی آب

 
حرف با گوش نهان می زندش

 
موجی آشفته فرا می رسد


از راه که گوید با ما


قصه یک شب طوفانی را


 رفته بود آن شب ماهی گیر


تا بگیرد از آب


آنچه پیوندی داشت


با خیالی درخواب


صبح آن شب که به دریا موجی


 تن نمی کوفت به موجی دیگر


چشم ماهی گیران دید


قایقی را به ره آب که داشت


 بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر


پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش


به همان جای که هست


 در همین  لحظه  غمناک  به جا


 و به نزدیکی او


 می خروشد دریا


 وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز


 از شبی طوفانی


 داستانی نه دراز

 

 

 

اشعار مثل  لحظات ما گاهی شاد و گاه

غمناک !

از شادیش سپاس بینهایت

و

 از غم درس زندگی

میآموزم

ح.ن

یا هو 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

  

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا

 

رفتی و افسوس نچیدی مرا

 

ماندم و پژمرده شدم ریختم

 

تا که به دامان تو آویختم

 

دامن خود را متکان ای عزیز

 

این منم ای دوست به خاکم مریز

 

وای مرا ساده سپردی بباد

 

حیف که نشناخته بردی زیاد

 

همسفر بادم از آن پس مدام

 

می گذرد بی خبر از بام و شام

 

میرسم اما به تو روزی  دگر

 

پنجره را باز گذاری  اگر !

 

 

 

به هزار در که بستی تو برویم

به نگاه دل نشینی باز گشودم

.

.

.

من تو را در آغوش مهر ...

خلوت عشق...

سکوت ...

یافتم .

(با من بمان ای خود من)

ح.ن

یا هو

http://kiwimagonline.com/kiwilog/wp-content/uploads/2008/04/heart.jpg

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

صدای جان  و صدای طبیب

 

خوش آمد از صبا اینم پگاهی

 

که خوش می خواند سر بر خاک راهی

 

 که دردا آدمی را همت عشق

 

برفت ا ز یاد و پاس حرمت عشق

 

تو قدر عشق خود بشناس بلبل

 

مگو با خار هم نازکتر از گل

 

که گل گر  نوازش ور ستیز است

 

برای مرغک عاشق عزیز است

 

 

 

برا ی آنهایی که لطافت جانشان برابر صداقت کلامشان

و

زیبایی فکرشان مساوی عشقشان

است...ح.ن

یا هو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

 

به نام خدا 

ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر تواَم سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش



ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر تواَم سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش


ای مرا ، با شور و شعر آمیخته

،
این همه آتش به شعرم ریخته

.

.

.

 

 

 یا هو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

بعضی وقتها یاد یاران

 

 چقدر شیرین و لذت بخش

 

است!!!

 

بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم


دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم


دل به تو دادم فتادم به غم


اي گل بر اشك خونينم مخند


سوزم از سوز نگاهت هنوز


چشم من باشد به راهت هنوز



چه شد آن همه پيمان


كه از آن لب خندان ،


كه شنيدم و هرگز


خبري نشد از آن



كي آيي به برم ، اي شمع سحرم


در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم


خواه از جان گذرم



تا به سرم ده ، جان به تنم ده ،

چون به سرآمد عمر بي ثمرم


نشسته بر دل غبار غم


زآنكه من در ديار غم


گشته ام بر غمگسار غم



اميد عهد وفا تويي


آفت جان ما تويي


رفته راه خطا تويي



بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم


دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم


دل به تو دادم ، فتادم به غم


اي گل بر اشك خونينم مخند


سوزم از سوز نگاهت هنوز


چشم من باشد به راهت هنوز

 

 

 

 

برد و باخت و تساوی

برای پرسپولیس

به منزله ی

 پیروزی صد درصد

است

یا هو
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 به نام خدا

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم


سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم



مو به مو دارم سخن ها


نـــکته ها از انجمن ها


بشنـــو ای سنگ بيابان


بشنويــد ای باد و باران


با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون



جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم


سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم



مو به مو دارم سخن ها


نـــکته ها از انجمن ها


بشنـــو ای سنگ بيابان


بشنويــد ای باد و باران


با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون



شمع خود سوزی چو من


در مــــــــــــــيان انجمن


گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد


گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد



يک چنين آتش به جان


مصلحت باشــــد همان


با عشق خود تنها شود تنها بسوزد


با عشق خود تنها شود تنها بسوزد



من يکـــی مجنون ديگر


در پی ليـــــلای خويشم


عاشق ايـــــن شور حال


عشق بی پروای خويشم



تا به ســــويش ره سپارم


سر ز مــــــستی بر ندارم


من پريشان حال و دلخون


با هـــــمين دنيای خويشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم


سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم



مو به مو دارم سخن ها


نـــکته ها از انجمن ها


بشنـــو ای سنگ بيابان


بشنويــد ای باد و باران


با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

کسی چه می داند


شاید، این قدر


همدیگر را دوست نمی داشتیم


اگر از دور


به تماشای روح هم نمی نشستیم .


کسی چه می داند


اگر آسمان ما را جدا نمی کرد


شاید، این قدر


به هم نزدیک نبودیم !


یا هو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

 

 

بی تو ای آرام جان با دل تنها چه کنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

حاصل عمر

 

بسکه جفا ز خار ئ گل دید در دل رمیده ام


همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام


شمع طرب ز بخت ها آتش خانه سوز شد


گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام


حاصل دور زندگی صحبت آشنا بریده ام


تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام


تا به کنار بودیم بود به جا قرار دل


رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام


تا تو مراد من رهی کشته مرا فراق تو


تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام


چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون


ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام


یا ز ره بی وفا بیا یا ز دل رهی برو


سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام



 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

ای وای من، ای وای من


زد این دل شیدای من


آتش به سر تا پای من



خاکسترم کردی، چه آوردی،

 

تو ای دل بر سرم

 


دیگر چه آوازی، چه پروازی،

 

 که بی بال و پرم



ای فارغ از حال من، چون یاد آورم


رو گرداندنِ تو را


ترسم سوز درد من، آه سرد من


گیرد دامن تو را


کردی جفا دیگر مکن


چشم عاشق را تر مکن



ای چشم من، گریان مباش


این‌گونه اشک افشان مباش


حیران و سرگردان مباش


در گردش گیتی، رسد روزی،

 

به پایان هر غمی


دست نگار ما، داغ دل را، گذارد مرهمی



دست غارت از چه رو، آه ای لاله رو


بر جانم گشوده‌ای!!!



از تو چه شد حاصلم، همین کز دلم،

 

 قرارم ربوده‌ای!!!


کردی جفا دیگر مکن


چشم عاشق را تر مکن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

                                     به نام خدا

ای مهربانتر از برگ، در بوسه‌های باران!


                                          بیداری ستاره، در چشم جویباران!



آیینة نگاهت، پیوند صبح و ساحل


                                           لبخند گاه گاهت، صبح ستاره‌باران



بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم،


                                        فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران



ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز


                                     کاینگونه فرصت از کف، دادند بی‌شماران
.

 

یا هو

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

صدا...صدای جان

 

 كجا سفر رفتي؟

 

كه بي خبر رفتي؟


اشكم را چرا نديدي؟ از من دل چرا بريدي؟


دست از من چرا كشيدي؟

 

كه پيش چشمم ره دگر رفتي؟


بيا به بالينم كه جان مسكينم تاب غم دگر ندارد

 

 جز بر تو نظر ندارد

 


جان بي تو ثمر ندارد

 

 مگر چه كردم كه بي خبر رفتي؟!!!


چه قصه ها كه از وفا گفتي با من!!!


تويي محبتي كنم جانا يا يا من


تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداري


رودا آتش سر آن سرا كه تو پا گذاري


سوز دلم را تو نداني آتش جانم ننشاني


با غمت در آميختم از بلا نپرهيزم


پيش از آن برم بنشين كز ميانه برخيزم


رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم

 كه خريدار تو باشم


دل به بستم به اميدت بنشستم

 كه سزاوار تو باشم


چه شود اگر نفس سحر خبري ز تو آرد


به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد


رفتي و صبر و قرار مرا بردي


طاقت اين دل زار مرا بردي


با غمت در آميختم از بلا نپرهيزم


پيش از آن برم بنشين كز ميانه برخيزم


رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم

 كه خريدار تو باشم


دل به بستم به اميدت بنشستم

كه سزاوار تو باشم


چه شود اگر نفس سحر خبري ز تو آرد


به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد


رفتي و صبر و قرار مرا بردي


طاقت اين دل زار مرا بردي


كجا سفر رفتي؟ كه بي خبر رفتي؟


اشكم را چرا نديدي؟ از من دل چرا بريدي؟


دست از من چرا كشيدي؟

 

كه پيش چشمم ره دگر رفتي؟ 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:27 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

 

 

این لحظه در هوای تو . گمشده در صدای تو

 

 

من عاشقم مجنون تو . گمگشته در بارون تو

 

 

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در

 

 

مست و پریشون و خراب . هر آرزو نقش بر آب

 

 

شاید  که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

 

 

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

 

من از  تبار سادگی بی خبر از دلدادگی

 

عاشقم...

 

ماه شدی ابر شدم...اشک شدم صبر شدی

 

برف شدم آب شدی...قصه شدم خواب شدی

 

لیلای من در یای من... آسوده در رویای من

 

این لحظه در هوای تو ...گمشده در صدای تو

 

من عاشقم مجنون تو...گمگشته در بارون تو

 

مجنون لیلی بی خبر در کوچه ها ی دربه در

 

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

 

شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا 

 

آب

آب را گل نکنیم :

در فرو دست انگار

کفتری میخورد آب

یا که در بیشه ی دور

سیره ای پر میشوید

یا در آبادی

کوزه ای پر میگردد .

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان

 میرود پای سپیداری

تا

فرو شوید

اندوه دلی .

دست درویشی شاید

 نان  خشکیده

فروبرده

در آب . 

یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

آفتاب عمر من فرو، رفت و

ما هم از، افق چرا...

سر برون نکرد


هیچ صبحدم، نشد فلک...

چون شفق ز خون دل مرا... لاله گون نکرد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

داغ تنهایی

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

 


بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

 


سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد

 


گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

 


سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

 


لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

 


همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

 


سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

 


سوختم از آتش دل در میان موج اشک

 


شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

 


شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند

 


در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

 


جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

 


رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

رهی معیری




 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

شاهد افلکی

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی


چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی


 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم


تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی


خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم


تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 


ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

 


من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

 


در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

 


در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 


من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

 


من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 


از آتش سودایت دارم من و دارد دل

 


دلغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 


دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

 


کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 


ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

 


روی از من سر گردان شاید که نگردانی 

 




 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

  

 

همه شب چه بی قرار

 

همه روز در انتظار

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم


وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون


اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم

 

 

 گوش دادن آهنگ

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

باران که می بارد تو می آیی

باران گل  باران نیلوفر

باران مهر و ماه   آیینه

باران شعرو شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز

با ابر و آسمان جاری

غم می گریزد غصه می سوزد

شب می گدازد سایه می میرد

 تا شعر باران تو  می گیرد

  تا شعر بارن تو می  گیرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

   عمر من به غمت شد طی   

 

   تو بی من  من و غم تا کی 

 

 

 

                            وصلت را ز خدا خواهم

 

                            از تو لطف و صفا خواهم

 

    کز مهرت بنوازی جانم

 

     دردی هست نبود درمانم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا 

ای که مهجوری عشاق روا میداری

عاشقانرا زبر خویش جدا میداری

تشنه ی بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که درین ره بخدا میداری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

به ازین دار نگاهش که مرا میداری

 ساغر ما که حریفان دگر مینوشند

 ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری

یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا

مکن از خواب بیدارم خدارا

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر

نکردی    شکر   ایام       وصالش...حافظ

یا هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

دوست

 

همه ذرات جان پیوسته با دوست


همه اندیشه ام اندیشه اوست


نمی بینم به غیر از دوست اینجا


خدایا این منم یا اوست اینجا ؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
                                                      

 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا


مانده او تنها تنها ز پا می فتدا


آهوان رفتند در خون به خدنگ رها 


دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا


آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا


 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا


تیر زهر آگین بر پا شده است و رها


 از دلش اما بنگر چه خون می چکدا


تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا


وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا


 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا


مانده او تنها تنها ز پا می فتدا


 پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا

 
کو سرای دوست که او سر نهدا


 عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا

 

 بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا

 

 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا


 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا


 چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا

 

دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا


 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا

 
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا 


 

 

 

 


 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

  من درد تو را زدست آسان ندهم

 دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست بیادگار دردی دارم

 کان درد بصد هزار درمان ندهم

   یادگار دوست     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

                    مگه نه؟

 

 

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم  . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره

آسمون خشکه و ما تشنه ی ابریم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟

 

 مست بودم ندیدم روی یار...

 

یا هو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

گر بیدل و بی دستم وز عشق تو پا بستم

صد بند که بشکستم آهسته که سر مستم

در مجلس حیرانی جا نیست مرا

زان شد که تو میدانی آهسته که سر مستم

پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم

ای دلبر خندانم آهسته که سر مستم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

         
  بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

       آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

              من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

            یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

                                دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

                                            تا ندانند حریفان که تو منظور منی                          دیگران چون بروند از نظر از دل بروند 

              تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
  به نام خدا

                                                            صراحیه        

   و هر لحظه

   یاد او

   میآمد

 تراوش عشق

 برکشید هر چه غبار محزون را !

 رخساره ام ندیدی!

 ندیدی چشم بیقرارم

 تا آسمان رهایی

 چه معصومانه پر کشید !!!

  رها رها رها

  مثل قاصدک های جان پاک

 مست از صراحیه

 و

 هر لحظه

 یاد او

 می آمد

  و هیچ وحشتی دیگر

  هجوم نمیاورد

  تا آن دور دست درون

 نگاهم غرق بود در شوق رهایی

 و هر لحظه

 یاد او

 میآمد.

از ح.ن ۲۹ خرداد۸۷.تهران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 

بگذار اشتیاقم در حضور بماند

و

این همه تاریکی که شکوه میکنند !!!

نظاره نکنم

من در باغ خاطرم

هر چه زیباییست

سبز می اندیشم .                           از. ح.ن

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

به نام خدا

 

میخواستم از روزگار شکایتی کنم فهمیدم چقدر

 

 بی ادب شدم پس سکوت را برتر دیدم ...از ح.ن

یا هو

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

وقتی دستام خالی باشه

وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم

که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا

به تو هدیه کرده بودم

با تموم بی پناهی

به تو تکیه کرده بودم

هر جا بودم با تو بودم

هر جا رفتم با تو رفتم

تو سبک شدن تو رویا

همه جا به تو رسیدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

تو سبک شدن

 

تو رویا

 

همه جا به تو رسیدم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

منم مستی و اصل من می عشق

بگو از می بجز مستی چه زاید

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

  

 

   بدون اینو که دل من

 

              شده جادو به طلسمت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
بزرگترین ارتفاعی که باعث  مرگم میشه

افتادن از چشمهای توست !!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

به نام خدا

 

میخواهم گلم باشی ...

 

تو باز بشی ومن احساست کنم

 

 

سبز باشی

 

و من نظاره کنم

 

  .....             تاعشق را معنا کنم 

 یا هو

                                                                                      

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 به نام دوست که هر چه دارم از اوست

لبان من قصه ی عشق را چه زیبا معنا کرد .

بیا تا در حضور محبت

نام تو را

بزبان بیاورم .

ای دوست.

از ح.ن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

به نام خدا

میهمان نجابت توام :

مثل عشق.... مثل باد..... مثل فنای در  یار

بگذار تنم آرام گیرد

با صدای آب ...

من در تو زیستم و اکنون رویایی غیر از تو نیست در دلم

ح.ن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

 این همه لشکر افکار که در  آن سوی من است همه اش زیر سر ظرف خراب و دل بیمار من است .

 یا علی  همواره با علی

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
دریای عشق ...

بركه ...بیا تا رها شدن فاصله ای نیست! میخواهم در آغوش موجها قدم زنان تا انتهای عاشقی ترانه ی ابدیت را که با صدای آب همراه است زمزمه کنم  و در ژرف ترین جای او مسکن گزینم

چه آرام ولطیف میروم در دل دریا

بیا با من

 ای دوست     

 یا هو 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

مخمورم جام عشقم ساقی بده شرابی


پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی


وصف رخِ چـو ماهش در پـرده راست ناید


مطـرب بـزن نـوایی سـاقی بـده شـرابی

تقدیم به دوست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

 

 

زیبا

 

   چقدر تنفس آفتاب در رنگین کمان عشق زیبا بود .

      به آرامش بادها می اندیشم

   به هم آوازی برگهای یک درخت

   به شعور نور و به وسعت آسمان آبی

                         و آن تک درخت که نیایش میکرد .

ح.ن

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 
 

به نام خدا

  و من در رویای او زیستم

                               میدانم !

                                      او با من است .

هر روز قلبم را آب و جارو میکنم

تا جای پاهایش را بهتر ببینم

سکوتم را نشکن !

 

یا هو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:27 قبل از ظهر  توسط صراحیه | 

 

                             فهرستی از آثار

  • مثنوی موسی و شعبان
  • بهاران ابیدر
  • شعروعرفان (بنمای رخ)
  • یادگار دوست
  • ساقی نامه و صوفی نامه ۱
  • ساقی نامه و صوفی نامه ۲
  • نجوا
  • بشنو از نی
  • سخن تازه
  • دیوان شمس
  • لاله بهار
  • شورانگیز
  • درگلستانه
  • زمستان
  • کنسرت اساتید موسیقی
  • گل صدبرگ
  • آتش در نیستان
  • چاوش ۲
  • چاوش ۴
  • چشم به راه
  • کنسرتی دیگر
  • دل شیدا
  • کیش مهر
  • مطرب مهتاب رو
  • بی قرار
  • حیرانی
  • غم زیبا
  • سفر به دیگر سو
  • کتاب ریاضت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 

 

شهرام ناظری

شهرام ناظری    کانون نظرسنجی پاسارگاد

شهرام ناظری خواننده و استاد موسیقی ایرانی است.

وی در خانواده‌ای اهل موسیقی در کرمانشاه به‌دنیا آمد.

 در ۸ سالگی وارد گروه اهل عرفان شد.

در ۱۱ سالگی اولین کار وی از تلویزیون ملی ایران پخش شد.

از آن پس شروع به فرا گیری ردیف آوازی ایران نمود.

در همین ایام علاقه‌مند به موسیقی عرفانی و ادبیات معاصر ایران

علی الخصوص مولانا و عطار شد.

استادان وی جمعی از بزرگان موسیقی سنتی ایران

 از جمله عبدالله دوامی، نور علی برومند و محمود کریمی بودند.

وی همچنین برنامه‌های زیادی با دو گروه مشهور عارف و شیدا

اجرا کرده است و صاحب آثار ضبط شده زیادی می‌‌باشد.

                   یا هو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 

  نه بسته ام به کس دل
  نه بسته کس به من دل
  چو تخته پاره بر موج
  رها رها رها من

   ز من هر آن که او دور
   چو دل به سينه نزديک
   به من هر آنکه نزديک
   از او جدا جدا من

  نه چشم دل به سويي
  نه باده در سبويي
  که تر کنم گلويي
  به ياد آشنا من

 

 ستاره ها نهفته

  در آسمان ابري
 

 دلم گرفته اي دوست
 

  هواي گريه با من
 

   هواي گريه با من

 

 یا هو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط صراحیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
این اشعار هدیه ای است به
دوستان و همدلان صمیمی و با صداقت...
به امید داشتن دلهای صاف و با طهارت و مهربان
ح.ن
یا هو

پیوندهای روزانه



استخاره با قرآن


پارس قرآن

فال حافظ صوتی

فرهنگ لغات
تفسیر قرآن
همه فن حریف

میراث 87
کلبه فرهنگی آقا (( نودهی))
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آرشیو موضوعی
هنری
عرفان و مذهب
متفرقه
عکسها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

p align="center">كدهای جاوا وبلاگ




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس